تبلیغات
گُل پارسی

سلام

نویسنده :گلبرگ
تاریخ:یکشنبه 26 بهمن 1393-06:41 ب.ظ

دلم برای همه شما تنگ شده ، به وبلاگها سر زدم اکثرتون فعال نبودیداین مدت ، امیدوارم دلیلش خوشی و خرمی بوده باشه ، دوستتون دارم دوستای عزیزم  .



داغ کن - کلوب دات کام
دیدگاه() 

عذر خواهی

نویسنده :گلبرگ
تاریخ:جمعه 28 شهریور 1393-07:13 ب.ظ

سلام به همه دوستان عزیز دل منه و گل پارسی
قبل از اینکه بخوام حرف جدیدی بزنم باید از حضور همه ی شما عزیزانم عذرخواهی کنم ، بابت اینکه نگرانم شدید ، کامنت گذاشتید و جوابی دریافت نکردید ، تماس گرفتید و پاسخی ندادم و ...
 من واقعا شرمنده همه ی محبتهای شما در این سالهای دوستی هستم ، من هم به یادتون بوده و هستم و همیشه دعای خیر براتون دارم اما واقعا هر چی تلاش میکنم وقت و شرایط لازم برای وبلاگ نویسی ندارم ، نه شرایط روحی نه مکانی و نه زمانی .
فکر میکنم دیگه همه شما با زندگی من آشنایی کامل دارید ، در این مدت زمان غیبت فقط چهار مرتبه و هر مرتبه چندین روز رو با مادر توی بیمارستانها سپری کردم ، بعد عوارض بسیار ناراحت کننده تجویز اشتباه داروی وارفارین برای مادرم و زخم بستر و جابه جایی منزل و پیشرفت بیماری خواهر و ...
 هر جور بخواید تصور کنید مطمئن هستم باز هم نمی تونید شرایط منو درک کنید و امیدوارم هیچکدوم هم همچین تجربه هایی توی زندگی نداشته باشید نه درحال و نه در آینده تون .
ازتون خواهش میکنم ازم دلخور نباشید و منو به خاطر این همه کوتاهی ببخشید .
همه شما همیشه دوستان خوب من خواهید بود و امیدوارم روزی بیام سراغ وبلاگهاتون که پرانرژی و شاد باشم .
در پناه حق باشید دوستان عزیزم .
 
 



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نقره

نویسنده :گلبرگ
تاریخ:جمعه 2 خرداد 1393-10:25 ب.ظ

اردیبهشت شیراز سپری شد و من فرصت نکردم ازش لذت ببرم ، اما امسال هوا خیلی خنکه و امیدوارم خرداد خوبی پیش رو داشته باشیم ، دو تا برنامه دیدار با دوستان قدیمی رو به خرداد مولکول کردم .
گوشی ام هم ویروسی شد و بعضی از شماره تماسهای دوستام متاسفانه پاک شد من جمله دو دوست عزیز وبلاگی ... :(
و دیگه اینکه این بار توی نقاشی نشان نقره کشوری رو به دست آوردم ، نمی دونم چرا با وجود اینکه تعداد کارهام به حد نصاب نرسیده بود اما باز بررسی شده و این رنکینگ رو بهم دادند ! اینم از عجایب هست ، بین همه نقاشا حس نخودی بهم دست داده فعلا ...



داغ کن - کلوب دات کام
دیدگاه() 

زندگی

نویسنده :گلبرگ
تاریخ:چهارشنبه 17 اردیبهشت 1393-05:54 ب.ظ



  • مامان و بابام همیشه در حسرت این هستند که چرا سالهایی که هند بودند میوه جک فروت رو امتحان نکردند، مامانم میگه هندیا این میوه رو قاچ میکردند و به این حالت توی کوچه بازار میفروختند و من همیشه بدرغبت بودم به اینکه بخرم که مبادا توی فضای باز آلوده باشه ...  حالا به واسطه‌ ی دوست هندی‌ام متوجه شدیم که هندیا خودشون جک فروت رو معمولا درسته میخرند و تا زمانی که شیرین نشده ازش خورشت درست میکنند و یا چیپس تهیه میکنند و زمانی هم که شیرین بشه به صورت میوه مصرفش میکنند یا اینکه باهاش مربا درست میکنند ، خلاصه اینکه این میوه برای اونا مصارف متعددی داره ، یه نکته هم که من متوجه شدم اینه که اونا طالبی ندارند ، بافت پوست طالبی برای دوستم خیلی جالب بود!

  • بعضی وقتها به خودم دلداری میدم که از آینده نترسم ، به خودم میگم خیلی ها هستند که با داشتن بچه و نوه اما باز به اجبار تنها زندگی میکنند ، یکیش خاله خودم که چند سال دیگه نود ساله میشه ، به دنیا آوردن پنج تا بچه و داشتن دوازده تا نوه که هر کدوم یه سر دنیا رفته تاثیری به حال امروزش نداره وقتی محکوم هست همیشه تنها باشه .
اما شاید هم این همه ی تنهایی نیست ، شاید توی این سن و سال شنیدن صدای یه آشنا ، یکی که از وجود خودت هست ، حتی از پشت تلفن ، بشه تمام زندگی ، تمام دلخوشی یک زن که خیلیا حسرت همین رو هم دارن ....
یه دوست میگفت معتقدم آدما همیشه تنها هستند حتی در کنار بهترین همسر و بهترین فرزندان ، اینو بر اساس تجربه خودش میگفت ، میگفت در واقع فقط یک  نفر رو داریم که همیشه هست اما ما باورش نداریم ...



داغ کن - کلوب دات کام
دیدگاه() 

یا کریم

نویسنده :گلبرگ
تاریخ:یکشنبه 14 اردیبهشت 1393-06:28 ب.ظ




دو تا قمری توی کوچه هستند که اکثر اوقات تنگ دل هم روی سیم برق می نشینن و  در گوش هم حرفهای خودمانی میزنن ، گاهی میان دل دادن و دل گرفتن یکیش نوک میزنه به کله ی اون یکی ، این موقع‌ ها جنسیتشون رو خوب میشه تشخیص داد ، احتمالا آقا حرف نامربوطی زده یا زیادی چشم چشم کرده اینور و اونور یا شایدم شیرین کاری‌ای چیزی ... امروز متوجه شدم پرهاشون حسابی کم شده و هر دو کچلی گرفتن! ناراحت شدم ،به این فکر کردم که آیا ارگانی هست که مسوول رسیدگی به سلامت و حیات پرنده‌ها و حیوانهای اهلی در یک شهر باشه یا نه ؟ فکر میکنم جواب منفی باشه ، من سرچ کردم اما به جواب نرسیدم و ای کاش ...



داغ کن - کلوب دات کام
دیدگاه() 

نیت

نویسنده :گلبرگ
تاریخ:شنبه 13 اردیبهشت 1393-11:30 ب.ظ

آدما توی لحظه‌های کوتاه با تصمیم ها و کارهاشون می تونن سرنوشت اطرافیان رو حسابی تغییر بدن ، غیر از پذیرش تقدیری که برای یه نفر ممکنه رقم خورده باشه ، باید خیلی خوب بود و خیلی خوب فکر کرد و خوبی  رو مدام طلب کرد برای همه ، تا اینکه بتونیم در لحظه‌ های سرنوشت ساز سربلند باشیم.





داغ کن - کلوب دات کام
دیدگاه() 

ذهن زیبا

نویسنده :گلبرگ
تاریخ:جمعه 12 اردیبهشت 1393-10:40 ب.ظ

امروز فیلم ذهن زیبا رو دیدم ، گریستم به یاد تمام مهربانیهایت و حماقتهایم ...




داغ کن - کلوب دات کام
دیدگاه() 

همایون بود عاقبت کار ...

نویسنده :گلبرگ
تاریخ:جمعه 5 اردیبهشت 1393-12:12 ق.ظ

نیمه شب مامان رو منتقل کردند بخش داخلی ،  بیماربَر مامان رو برد توی اتاق ، من با وسایل پشت سرشون بودم ، یه اتاق چهار تخته با یه تخت خالی و سه تخت پُر ، هر سه بیمار و سه همراه آقا بودند ، بیماربَر رو کرد به من و گفت:" کمکم کن مادر رو بخوابونیم روی تخت" ، سرم رو توی اتاق تاریک چرخوندم و با تعجب گفتم کجا؟ اینجا ؟ اتاق آقایون ؟
همون موقع یه آقا از تخت پشت سرم داد زد:" بشین بشین!"
 با ترس سرم رو برگردوندم ، دیدم یه آقای سالخورده که دبلیومنت توی گردنش کار گذاشته بودن (واسه دیالیز) بلند شده و گیج و منگ روی تختش ایستاده و داره تلاش میکنه با یه گام بزرگ خودش رو به زمین برسونه ، همراه بیمار که دست و پاش رو حسابی گم کرده بود داد میزد:" بشین بشین ...."
بیماربر رفت و اژدری ، بهیارِ بخش ، با ملافه های تمیز اومد که تخت رو آنکارد کنه ، انگار که از قبل سوال منو میدونست ، بی‌مقدمه گفت:" حالا ما تخت رو آماده می‌کنیم بالاخره یه بیمار مرد رو میفرستند به بخش ... "
از توی استیشن صدای پرستار اومد که داد میزد:" آخه چرا بیمارِ خانم آوردی ؟ بخش زنان تکمیل هست ! "
بیماربر جواب داد:" پایین به من گفتند بیمار رو ببر ، منم آوردم و ...."
بحث بین دو سه نفری ادامه داشت تا اینکه مشخص شد دو تا بیمار به اسمهای گوهر و همایون همزمان به بخش معرفی شده‌اند ، پرستار هم فکر کرده برای هر دو تخت خالی داره ، دریغ از اینکه همایون که زودتر به بخش رسیده بود خانم از آب در اومده بود و بخش زنان تکمیل شده بود!
 خلاصه اینکه نمیدونم مشکل چطوری برطرف شد اما یه ربع بعد بیماربر اومد و ما رو به آخر راهرو ، اتاق زنان ، راهنمایی کرد و بالاخره به ساحل امنی رسوند ...




داغ کن - کلوب دات کام
دیدگاه() 


  • تعداد صفحات :7
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7